آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

چهارشنبه 29 شهریور 96(جشن شکوفه ها)

1396/6/29 14:40
نویسنده : مامان نسرین
614 بازدید
اشتراک گذاری

دخترم! زیبای من! دیروز اولین روز مدرسه و جشن شکوفه هابود. چقدر این روزا استرس دارم. تا مدت ها استرس انتخاب مدرسه ت رو داشتم و هنوز هم درگیرم. استرس دوری راه و سرویس و تمام خیلی چیزای دیگه تمام اعصاب بدنم رو درگیر کرده. شاید شروع مدرسه و روتین شدن امور کمی آرومم کنه. چقدر خسته ام و تمام سعیم رو می کنم که خودم رو سرپا نگه دارم. شور شوقت در مدرسه کمی آرومم کرده ولی هنوز درگیرم. انگار زمان دوباره داره تکرار میشه و قراره تو رو مهد بزارم . دوباره چون گذشته استرس وجودم رو گرفته.

صبح روز جشن با خوشحالی بیدار شدی. داداشی رو تحویل مهد دادیم و صبحانه رو رفتیم اداره من. بعد صبحانه لباس هایت رو تنت کردم و مثل فرشته ها شدی. چقدر از دیدنت لذت میبردم. باهام به سمت بازار تجریش رفتیم تا برات جوراب بخرم چون یادم رفته بود. بعد خرید رفتیم سمت گل فروشی. سبد گلی خریدیم تا اینکه بابا رضا هم اومد و سه تایی رهسپار مدرسه شدیم.

جلسه ما و شما جدا بود. بابا بعد نیم ساعت رفت و من موندم. در تمام مدت مدرسه اشک در چشمام بود. نمیدونم چرا اینقدر بهم ریخته بودم. کلاس تون مشخص شد . و متوجه شدم که چند تا از دوستای پیش دبستانت هم همکلاست شدن. از جمله باران جون. براتون عکس انداختم.  و بعد جلسه کلاس برگشتیم اداره. بادکنک باب اسفنجی رو گفتی که می خوای بدی به داداشی. و با خودت آوردی و بهش دادی و اون هم کلی ذوق کرد. بعدازظهر و کلاس شنا و تا 5 عصر اداره و بعد برگشت به خانه با ترافیک آخر شهریور.

دخترکم! این روزهای من پر از التهاب است . دعا می کنم از خدا که آرامش را به همه عطا کند و بهترین روزهای زندگی تحصیلیت در این مدرسه رقم بخورد.

خدای من! فرشته ام را به تو می سپارم. خدای من! آرامم کن....

 

 

ادامه مطلب و یه عالمه عکس....

آویسا و باران

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)